|
چرا؟ چرا باید هم سرویسی سال اول من همسایه طبقه بالای یکی از بچه های رصدخونه باشه؟ چرا باید زاویه ساعتی یک جسم به علاوه بعد اون برابر باشه با زاویه ساعتی نقطه اول حمل یا به عبارتی زمان نجومی که برابره با بیست و سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه که اون چهار دقیقه اختلاف که با زاویه ساعتی خورشید داره همون میزان تغییرات روزانه میل خورشیده؟؟ چرا باید یه نفر که هیچ ربطی به دوست پسر قبلی سپیده نداره همسایشون باشه؟ چرا شکیرا نباید تو کلمبیا به دنیا اومده باشه؟ چرا من بعد یه سال باید کسیو ببینم که ازش متنفرم؟ چرا سپیده باید به خونه ما زنگ زده باشه و من خواب بوده باشم و مامانم بش گفته باشه من خوابم در حالی که درست همون روز و همون ساعت من به سپیده زنگ زدم و خواب بوده و مامانش به من گفته سپیده خوابه؟ چرا من؟ چرا پیش بینی های نوستراداموس بیشتر از برگذاری یک کنفرانس علمی با موضوع علل افزایش سرطان پروستات در جوامع امروزی اهمیت داره؟ چرا بچه ها تو مدرسه به کیمیا میر باغستان میگن میمیا کیر باغستان؟ چرا سپیده بعد این که این آپو خوند می خواد منو بکشه؟ چرا پانیذ که دوست پسر مهدیس بچه سپیده و خواهر زاده منه باید بره خواستگاریه ساغر مامان ما یا به عبارتی مامان بزرگ دوست دخترش و من مجبور شم به نامزد خواهر زادم بگم بابا؟؟ چرا هر کی از راه می رسه می خواد با ما کل بذاره؟ چرا من باید نمونه واقعی پارادکس باشم؟ چرا ما همواره با مشکل نداشتن شارژ مواجهیم؟ چرا وقتی یه آهنگو دوست داری باید گوشیت ویروسی بشه و دیگه اون آهنگو نخونه؟ دقت کنید فقط همون آهنگو! چرا من نمی تونم مقاله های تخصصی اختر فیزیک مربوط به سال ۱۸۰۰ سایت ناسا ای دی اس رو بخونم؟ یعنی من از آدمای ۲۰۰ سال پیش هم نابود ترم؟ چرا همسایه روبروییه ما پسر ندارن؟ چرا آشپز سها وقتی می خواد هات داگ درست کنه یه دستش دستکش می کنه و نون رو می ذاره تو همون دستش و با اون یکی دستش که دستکش نداره سوسیس و چیپسو میذاره تو نون؟ چرا من تا شارژم تموم میشه عالم و آدم به من اس ام اس میدن؟ چرا من و سپیده فقط با فرستادن دو تا اس ام اس به راحتی چهار تا پایه یا به عبارتی چهار ضرب در صد و هشتاد نفر رو اسکل کردیم؟ چرا همون چهار ضرب در صد و هشتاد نفر اول مههر مارو می کشند؟ چرا اتوبوس های ولوو نباید پنجره داشته باشه؟ چرا من و شبه من از پایه اول اینقدر باید شبیه هم باشیم؟ چرا سپیده شبه من نداره؟ چرا تا تابستون شروع میشه مخ من می گوزه؟ چرا آب سد کرج با این گرما باید از سطحش تو زمستون هم بالاتر باشه؟ چرا وقتی مادر شوهر یه زنه مادر مادر زنه یه مرده باشه اونا مادر و پسر می شن؟ چرا حانیه با همین سئوال کل زنگ هنرو پروند؟ چرا لوسی گربه الان مریم که یه زمانی از تو حیاط مدرسه پیدا شد باید از نژاد اجپتو مائو مصری باشه و الان هم پاسپورت داشته باشه؟ چرا وقتی تابستونه دلمون می خواد بریم مدرسه و وقتی مدرسست دلمون می خواد تابستون باشه؟ واقعا چرا؟ می شه اگه جواب یکیشو فهمیدین مرحمت نموده به من بگین و به این اغتشاشات مغزی من پایان بدین؟ چرا نمی شه؟ چرا؟
خلا از چیزها میشنوم زمزمه را تنها باد میتواند ترجمه کند اشک ها را اما ترجمه ای نیست زمانی که گلدان ها شکستند همه گفتند: حیف شد گل های خوبی بودند اما زمانی که دلم شکست هیچ کس چیزی نشنید حتی زمانی که برای جمع کردن تکه هایش به زمین خم شدم، جز آن خاک سرد مهربان کسی متوجه پشت خمیده ام نشد فریاد ها، خشم ها حماقت های مخوف چرا هیچ کس نفهمید که دل ها میشکنند؟ چرا نمیفهمید از فریاد هاتان بیزارم؟ چرا بوسه به چشمانم نمیزنید؟ هزاران بار درهم میکشنم و هربار از دل تکه ها هزاران بلور جوانه میزند تفکرات، آرمان ها و امید های در هم تنیده پیچک های ظریف هوس در پیچ و تاب میسوزند خرد میشوند و با من رشد میکنند اما آنها چنین میپندارند که لبخند ها و سکوتم از سر بی محابا ایست و قلبم را میشکنند آنهایی که دوستشان دارم کسانی که به ایشان عشق میورزم غم، عشق کلیشه های تلخ شعر های سپید مرهم های قلب شکسته ام شوید عصر های شلوغ خیابان دهم تلاتم هایی زنده که برایم رنگ باخته اند چنین میماند که گرما را دیگر حس نخواهم کرد
پ.ن: نمیدونم چرا این فازیاس احمق آپ نمیکنه! خطاب به فازیاس: دقت کردی بلاگمون بازدید نداره اصلا؟! بیخیال حالا... امیدوارم ۴نفر پاشن بیان یه نیگا به چرت و پرتایی که مینویسیم بندازن. من که عقده (عغده؟!!!) توجه گرفتم! کشف ۱: من کشف کردم در انترنت بعضی آدم ها بی شعورند ولی بیشتر حوا ها بی شعورند. یادم باشد: که هیچوقت هیچ کس را بخاطر چیزی که هست یا بوده مسخره نکنم. یادم باشد: هیچ وقت به کسانی که میگویند "وبلاگ جالبی داری به منم یه سر بزن" و ازین دست افراد سر نزنم. نکته: بنده چندی پیش یک سوتی دادم و گفتم کلمبیا در آفریقای جنوبی است! (اصلا مگر آفریقای جنوبی داریم؟) در هر حال یکی از دوستان که از قضا سرش درد میکند برای "شاخ بازی" آمده هی میگوید هر هر هر! ما هم این سوتی مان را در اینجا به اعلان عمومی رسانده و ثبت نمودیم تا دل یک جوان را بیش از پیش خجسته نموده باشیم و خداوند ما را شاد نموده و در آخرت هم نشین اولیا و وارثان پیامبر و شهدا گرداند. ضمنن به اطلاع این دوست میرسانیم که ما ابدن احساس شرم نمیکنیم و بالاخره انسان جایزالخطاست و امیدواریم در جهان ابدی از چاه های عمیق جهنم بیایید از ما که در بهشت در حال گل کوچیک زدنیم آب خنک بخواهید و همان خانم شکیرای کلمبیایی بهتان آب خنک ندهد که ضایع (زایع؟) شوید! با تشکر از سازمان ملی حمایت از بهت زدگان کویری
دوست جون و من دوست های خیلی خوبی هستیم. با هم کتاب میخوانیم، خیال میکنیم، شکلات میخوریم، راجع به بقیه نظر میدهیم و ... دوست جون و من آرزو میکنیم. آرزو میکنیم آنقدر پولدار باشیم که از همه خانم های دست فروش مترو خرید کنیم. از آن خانمی که بخارپز های تقلبی اش را جای اسفند دودکن میفروشد گرفته تا آنی که لواشک های کثیفش خیلی خوشمزه اند، بخریم و اگر لازمشان نداشتیم بدهیمشان به بقیه. دوست جون و من میخواهیم آنقدر پولدار شویم که برویم همین شهر کتاب نزدیک خانه مان و کلی خرید کنیم. من از از چیز لطیفی خوشم می آید که به آن آبرنگ میگویند. برویم شهر کتاب و بدون اینکه صفحه اول و پشت جلد کتاب را دنبال قیمتش بگردیم آن را انتخاب کنیم. دوست جون بار ها به کتاب ها عاشق شده. دوست جون و من میخواهیم آنقدر پولدار شویم که دیگر لازم نباشد درس هایی را که دوست نداریم بخوانیم. درس هایی مثل مثلثات احمق! با آن زاویه های منزجر کننده که هیچ وقت نمیتوانند بوی خاک نم دار تو غروب های پاییزی را حس کنند. آنقدر پولدار که برویم یک عالمه "کیندر" بخریم و دو تا پتوی چاهارخانه بیندازیم روی پاهایمان و جلوی شومینه با خیال راحت روی صندلی گهواره ای مان جلو و عقب برویم. آنقدر که روی صندلی لم بدهیم و کاغذ شکلات ها را با دندان پاره کنیم و تخم مان هم نباشد که دندانمان خراب میشود. آنقدر شکلات بخوریم که حالمان بهم بخورد. دوست جون و من میخواهیم آنقدر پولدار باشیم که همیشه از پسرهای گلفروش سر چاهار راه یاس و رز بخریم. هفت یا سیزده شاخه. آخر خانمی در مترو به مادرم گفت گل ها دوست دارند شاخه هاشان فرد باشد! بقیه پولمان را هم ازشان پس نمیگیریم و توی دلمان خوشحالیم که ما آدم های خوبی هستیم. چراغ سبز شده و نباید راننده ها را عصبانی کرد. دوست جون و من میخواهیم آنقدر پولدار شویم که وقتی یک دستفروش نامرد سی دی زیارت عاشورا را به جای "گاد فادر" بهمان انداخت، کل تهران را برای پیدا کردنش زیر و رو نکنیم. راستی چرا بعضی ها همیشه تقلب میکنند؟ دوست جون و من میخواهیم آنقدر پولدار شویم که یک کارخانه شیرکاکائو بزنیم. از همان هایی که توی شیشه بودند. همان هایی که رویشان عکس یک آقای گاو باشخصیت داشت. همان هایی که درشان را با شست فشار میدادی تو... دوست جون و من میخواهیم بعد از پولدار شدنمان تابستان ها چند خروار ساندیس پرتقالی بخریم و برای درآوردن چشم طراحان بسته بندی اش هم که شده از آنجا بازشان نکنیم. یک وقت فکر نکنید که دوست جون و من فقط به فکر خودمان هستیم ها! نه! میخواهیم واسه مامان هایمان انواع ماشین های شست و شو را بخریم؛ ماشین لباس شویی، ماشین ظرف شویی، ماشین پول شویی، ماشین بچه شوییف ماشین شست و شوی مغزی و... . تازه میخواهیم مدیریت آن کارخانه شیرکاکائو را هم بدهیم به باباهایمان، شریکی. ولی دوست جون و من میدانیم که نمیشود. نمیشود یک دفعه ای پولدار شد. ما فعلا درس هایی که دوست نداریم را میخوانیم، شاید دکتر شدیم که پولدار شویم. ما درس میخوانیم و امیدواریم وقتی پولدار شدیم (دکتر شدیم) مثل این آدم پولدار های توی فیلم ها نشویم. ازین هایی که هیچ دوستی ندارند و مامان-باباشان را گذاشته اند خانه سالمندان و بجای اینکه روی صندلی گهواره ای "کیندر" بخورند، سیگار میکشند و ماری جوآنا دود میکنند. من و دوست جون به آرزوهامان میرسیم. من مطمئنم.
( نا گفته های کلاس اجباری
" در اینجا به مقایسه 2گروه از دبیران گرامی میپردازیم: دیکتاتور دموکرات چیزی که واضح است آن است که جمیع دانش اموزان موافق معلم دموکرات هستند. معلمی که به شاگردش آزادی عمل میدهد، دانش آموز محترم در کلاس وی، وقتی قار و قور شکمش راه افتاد جرعت گذاشتن تکه نانی در دهانش را دارد و به هزار ترفند از جمله زیر میز، محسور کردن میدان دید دبیر محترمه بوسیله سر فرد جلویی، پرسیدن کلمات پای تخته به جهت پرت کردن هواس معلم و آبنباتی در دهان انداختن (در این مواقع دانش آموز لبخندی با دهان بسته به معلم میزند تا هم خشنودی وی را فراهم سازد و هم موضوع لو نرود!) و بسیاری دیگر که شاید آوردن آنها در این مکان مناسب نباشد! براستی آیا وضع حاکم بجای ایجاد نظم در کلاس دانش اموزان خلاق را به کشف روش های جدید و یافتن سوژه های دسته اول تشویق نمی کند؟ در این جا لازم است تشکر خود و هم نوعانم (!!) را از ایشان بعمل آورم که این گــــونه شرایط رشد خلاقیت مارا فراهم میکنند. آیا بهتر نیست روش دیگری را که توام با دموکراسی باشد جایگزین این روش کنند؟ که نه منجر به انفجارهای ریز و درشت خنده در کلاس شود و نه دبیر بنده خدا کلاس را ترک کند! کلاس هایی بوده که ما حتی جرعت رفتن به (گلاب به رویتان) مستراح را هم نداشته ایم! ما با جنبه هستیم(!!) ، و اگر ما را عقده ای نکنید میتوانیم انرژی های نیمه فعال درونمان را کنترل کنیم. رفتارهای جمعی ما نشعت گرفته از برخوردهای صحیح یا صرفا از روی احساس مسئولین مربوطه است. هیچ انسانی نیست که زیر بار تحمیل عقاید رود، از طرفی ذهن سالم منطق را خوب میشناسد و آن را میپذیرد. چیزی که ما میخواهیم دانستن استدلال های آگاهانه و از روی منطق برای قوانین است. از طرفی مشکل بزرگ تر ما این است که در وضع قوانین مدون و غیرمدون هیچ نظری از مان پرسیده نمی شود که هیچ، اگر قصد دخالت بیجا، آن هم در قوانین مربوط به خودمان را داشته باشیم، برخورد قاقونی با ما خواهد شد. (توجه فرمایید؛ باز هم از همان قوانینی که ما اصلا نمی دانیم از کجا آمده اند!) آیا این دیکتاتوری نیست؟ می فرمایند" قوانین مربوط به آموزش و پرورش سراسر کشور می باشد و به ما مربوط نیست. اگر اعتراضی هم داشتید به خودشان بگویید." این را که می گویند دهان همه بسته می شود. آخر"آموزش پرورش که دست ما نیست! آن ها که به حرف ما نمی آیند قوانین را عوض کنند." معدود افرادی هم که جانشان به لبشان رسیده و پیگیر می شوند، آنقدر در کاغذبازی ها و (باز هم) قوانینی غیرمدونی که معلوم نیست از کجا آمده اند می پیچند که درس عبرتی شوند برای دیگران و دیگر از این غلط ها نکنند. آن قانونگذاران ناشناس که خواسته یا ناخواسته نظراتشان تبدیل به رسمی شده که بنا به موقعیت اجرا میشوند (و یا حتی اگر منافع شخصی فرد مجری در خطر باشد نغض میشوند) روزی در مدارسی مشغول به تحصیل بوده اند که به سلیقه مسئولین محترم اداره میشده و بس. مدارسی که حتی فکر کردن به دخالت در امور مدرسه آشوب در دل دانش آموز مفلوک می انداخت که "نکند بفهمند؟ نکند که اخراجم کنند و مایه آبروریزی پدر و مادر عزیزم شوم؟" پس منطقی است که فردی تربیت شده در این فضا چندی بعد که وارد جامعه شد سعی بر حاکم کردن قوانین خویش در خانه، محل کار و جامعه آورد. حال خوبی این افراد این است که به راحتی شناسایی شده و مورد نقد و بررسی قرار می گیرند. گروهی دیگر از افراد فکر می کنند دید بسی منطقی به اطراف دارند و نامی باشکوه نیز به خود اعطا فرموده اند؛ (سانسور)! دم از آزادی میزنند، خود را در کتاب غرق میکنند، سیگار می کشند، فیلم نقد می کنند و در یک کلام فکر می کنند خیلی سرشان می شود و بقیه همه نفهمند و جهان سومی و لاغیر. خدا میداند این ها با این همه سیاست چگونه چیزی که به مزاجشان نسازد را از صفحه روزگار پاک میکنند. شاید اینگونه افراد واقعا خیلی سرشان بشود، ولی دلیل مناسبی برای به مسخره گرفتن عقاید دیگران نیست. این ها مگر کیستند که به خود حق می دهند معتقدات دیگران را پوچ بنامند؟ این ها جز چند نادان نیستند که خیال می کنند وجودشان از بقیه لازم تر میماند و به جرئت میتوانم بگویم که لفظ منورالفکر هرگز وصف حالشان نبوده است. ملاحضه فرمایید؛ ایشان هم در همان مدارس قبلی محصل بوده اند اما با دیدی متفاوت. آیا بسیاری از خودخواهی های ما ریشه در دیکتاتوری مدارس مان ندارند؟ حتی اگر چنین هم نباشد فضایی مثل این (که 13 سال در آن بسر میبریم) تاثیر زیادی در تفکر ما دارد. دقیق تر که نگاه میکنیم همه ما، همه مایی که به نحوی در پی قدرت بالاتر هستیم و آزادی را در قدرت میبینیم همان دانش آموزانی هستیم که هرگز نپرسیدند چرا؟ و از قوانین پیروی کردند. به امید این که روزی قدرتمند میشوند و قوانین خودشان را تا جایی که میتوانند به اجرا میگذراند. چرا که تصور میکنند هرچه به طبع ایشان خوش آید برای دیگران (که همه را در برمیگیرد) نیز خوشایند است. حقیقتا همه این ها نشعت گرفته از کجاست؟ به یک چرخه میرسیم که نقطه اغازش را نمیدانیم اما روندش در زمان حال مشهود است
سلام! با عرض احترام و ادب خدمت شما خواننده خداییش بیکار که نمی دونم به چه هدفی اومدی تو بلاگ ما که از هر گونه محتوا کاملا تهی می باشد اصلا تو اینجا چه غلطی می کنی؟ نه! هیشکی هیچی نگه ببینم! اومدی این تو چه غلطی بکنی؟ هان؟ هر چی هیچی نمی گما هیشکیم هیچی نمی گه! د آخه همین وبگردیارو می کنین ما مجبور می شیم بخش راهنمای مواجهه با مشکلات درسی راه بندازیم دیگه! خواننده هم خواننده های قدیم! شت! بگذریم! اینجانب فازیاس قلمی چندی پیش مطلبی مبنی بر راه اندازی موسسه ای با عنوان انجمن بهت زدگان کویری یا بهتر بگم دوندگان کویر پیما در این بلاگ ( دقیقا همین بلاگ ) آپ نمودم!( کودوم بلاگ؟) قرار شد برای کسب اطلاعات بیشتر به روزنامه های کثیر الانتشار مراجعه شود ولی آخه جدا فکر کردین روزنامه ای که در مورد انجمن بهت زدگان کویری بنویسه دیگه کثیرالانتشار می شه آخه؟ هی باز هر چی هیچی نمی گما! حالا برای اینکه زیاد به خودتونو مغزتونو ژوله تو جیبتون ( با عرض معذرت کلید اون حرفه که مثه ب می مونه ولی سه تا نقطه داره رو گم کردم!) فشار نیارین من خودم در همین جا یعنی دقیقا همین جا به بررسی بیشتر این انجمن می پردازم. ( پیدا شد!) تاریخچه: روایات مختلفی در مورد این کویر و افراد درون آن و علت ورود این افراد به کویر وجود داره. دروغ گفتم! پدیده های اطراف خود را ندارند و یا اتفاقی برایشان افتاده یا شاهد صحنه ای بوده اند که پس از آن واقعه ارور داده اند اساسی به دنبال رهایی خود از مهلکه و پذیرش این اتفاق فرار کرده و می روند در کویر می دوند! برای درک بهتر این رویداد به مثال زیر توجه خود را مبذول فرمایید ( جاااااااان!!!) : شما در کمال خوشحالی و دیشدارادیدام دیشدارادیدام دارید در مدرسه با دوست خود قدم می زنید و به گفت و گو درباره علل افزایش سرطان پروستات در جوامع امروزی مشغولید که ناگهان خود را در نزدیکی پخمه ترین بچه مدرسه با قیافه اینجووری ( چه جوری؟ ) با آستین های تا نزده و کفش های پاشنه دار از این جواد جلو بازا ( چی گفتم!) با مقنعه جلو آمده تا قوز بینی و . . . بقیه اش را نمی گویم! می یابید. ناگهان فرد مذکور گوشی همراه ۱۱۰۰ ( خوانده شود یازده دو صفر ) خود را از جیب خود بیرون آورده و با نگاه به صفحه آن لبخندی می زند تهوع آور با آن دندان های . . . اه اه اه و سپس با عشوه ای به شتری گفته ذکی گوشی را دم گوش خود قرار داده و می گوید: " سلام پدرام جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون خوبی جیگر؟ " در این جاست که شما و دوستتان با دیدن این صحنه به کلی دیس کانکت می شوید و در سکانس بعد شما و دوستتان را در کویر با نمایی باز از دور و در حال دویدن داریم! این گونه است که هر روزه تعداد زیادی از هم میهنان عزیزمان به دلایل گوناگون به جمع این دوستان پیوسته و ترجیه می دهند بروند تا آخر عمرشان همانجا بدوند! هم اکنون ومن و سپیده تصمیم داریم برای حمایت از این بهت زدگان قیام کرده و طی اقدامی انتحاری دست به تاسیس چنین موسسه ای زده ایم. فعلا بروید فک کنید ببینید تا حالا چند بار در زندگیتان از این اتفاقات روی داده که تصمیم به ری استارت خود گرفته باشید و پلکتان مثل اون گوگولیه تو آیس ایج موقع گم کردن بلوط پریده باشد. فازیاس ( سهام دار شرکت بهت زدگان کویری + مسئول امور مالی و کمک های مردمی!)
۱- مرتب به وبلاگ این و آن سر بزنید و بدون خواندن یک کلمه از مطالب یا پیگیری آنها، یک کامنت بگذارید به این مضمون: "عزیزم، وبلاگ بسیار جالبی داری. به من هم سر بزن!" ۲- هر کسی درباره ی هر چیزی که اظهار نظر کردُ شما قاطعانه ضد آن را مطرح کنید! ۳-در بخش نظرات، بجای آنکه در مورد مطلبی که خوانده اید اظهار نظر کنید، درباره ی موضوع کاملاْ بی ربطی که اگر جنبه ی خصوصی هم داشته باشد بهتر است کامنت بگذارید. ۴- هر وقت بعد از مدتی به کسی برخورد کردید، بلافاصله لب و لوچه ی خود را آویزان کرده و با لحن شماتت باری بگویید: وای! چقدر چاق (یا لاغر) شده ای! ۵- در خط سرعت بزرگراه در کمال آرامش و خونسردی و بی توجه به چراغ و بوق ماشن های پشت سری تان حرکت کرده و زیر لب هم آواز ملایمی زمزمه کنید که به اعصاب مبارکتان فشاری نیاید، خدای ناکرده! ۶- هر جا که توانستید آدامس خود را جا بگذارید، صندلی اتوبوس، مترو، کلاس درس، دفتر کار، اتاق انتظار پزشک و حتی صندلی ماشین صفر دوست تان! ۷- هر وقت کسی به شما زنگ زد، بگویید : "ببخشید ۲ دقیقه ی دیگه به شما زنگ می زنم!" و کلاْ فراموش کنید. البته ریجکت کردن اثرات بهتری دارد! ۷- هر وقت به کسی زنگ زدید با توقع آشکار بگویید: "تو چرا به من زنگ نمی زنی؟!" ۸- به دوست تان بگویید که رنگ پیراهن تازه اش هیچ به او نمی آید. ۹- وقتی با دوست دختر یا دوست پسر جدیدتان بیرون می روید مرتب درباره ی حسن سلوک و رفتار و زیبایی دویت قبلی تان حرف بزنید! ۱۰- به بچه ی عزیزدردانه و پاستوریزه ی دوست تان، چند تا فحش آبدار یاد بدهید! 11- هميشه فراموش كنيد سيفون توالت را بكشيد. بخصوص در محل كار. 12- براي ساعت 7 قراري بگذاريد. سر ساعت 6:55 با آرامش كامل زنگ بزنيد و اطلاع دهيد كه نمي توانيد سر قرار حاضر شويد. (اگر مايل به چزاندن بيشتر هستيد، آن زنگ را هم نزنيد.) هرچند دفعه كه اين كار را تكرار كنيد ميزان چزاندن بيشتر مي شود. تخمين زدن صبر و متانت طرف مقابل هم باشد به عهده ي خودتان. (تاكيد مي شود كه بكارگيري بيش از حد اين آيتم، خطرات جاني به همراه دارد!) 14- درجه ي صداي زنگ موبايل خود را روي بالاترين حد ممكن قرار داده و درست پيش از حضور در يك مهماني، پيامك توهين آميزي را براي قريب به 20 نفر ارسال كنيد. در مهماني، مرتب تماس هاي موبايل خود را ريجكت كنيد! (اينطوري با يك تير، دو نشان مي زنيد. هم اعصاب همه را خورد مي كنيد؛ هم به نظر آدم مهمي مي رسيد، ... بله!) 15- با اصرار و متوقعانه به دوستي كه براي نخستين بار با نامزدش قراري گذاشته است، بگوييد كه سر راه بيايد دنبالتان و شما را هم با خود ببرد! (در مقابل امتناع او چند تا فحش ركيك داده و تاكيد كنيد كه خيلي بي جنبه است و خودتان تا حالا 20 تا نامزد داشته ايد كه وقتي مي خواستيد براي نخستين بار، با آنها بيرون برويد، يكنفر بي تربيت مثل خودتان را هم مي برديد. درباره ي دلايل از دست دادن آن 20 نفر سكوت اختيار كنيد.) 16- درباره ي مسائل خصوصي ديگران قاطعانه و با لحني همه چيزدان اظهارنظر كنيد، آنهم وقتي كه كسي نظر شما را نپرسيده باشد! (اگر در حضور جمع اين كار را انجام دهيد، نتايج مؤثرتري دارد!) 17- هر روز با اصرار، چسبيده به ماشين همكاري كه همه مي دانند دست فرمانش زياد خوب نيست، پارك كنيد. 18- جوکی را که کسی برایتان س-م-س کرده هر روز برای خودش باز بفرستید! 19- آهنگ خيلي خاصي را كه همكارتان بعنوان زنگ موبايلش انتخاب كرده، بعنوان زنگ موبايل خود انتخاب كنيد. 20- براي من كامنت بگذاريد كه شماره ي 7 را دوبار تكرار كرده ام!!!
با توجه به اعلام نتایج مرحله اول آزمون ورودی دبیرستان های سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد = تیزهوشان) و نزدیکی ایام کنکور و عدم موفقیت جمعی از هم وطنان عزیزمان در این دو آزمون به دلیل پاره ای از مسائل غیر امنیتی،کلینیک و مرکز مشاوره روانی سپیدک و فازیاس در نظر دارد پیشنهادات خود در رابطه با موضوع "چه گ ه ی بخوریم؟" به صورت رایگان در اختیار دانش آموزان متلاش (کسی که تلاش میکند) و عزیز میهنمان قرار دهد. این پیشنهادات متعاقبا به اطلاعتان خواهد رسید.
به زودی در همین مکان تاسیس می شود:
انجمن همایت از بهت زدگان کویری!!! با مدیریت ۳پیدک و فازیاس از هم اکنون عضو می پذیریم... برای اطلاعات بیشتر فقط صبر کنین تا ما این فیلتر کذایی رو بدیم!<---------چرت گفت میتونید به روزنامه های کثیر الانتشار مراجعه کنید!:دی (ویرایش شده توسط سپیدک جون!:دی) (اگه می شه یه کوچولو دعا هم بکنین واسمون) می بینمتون . . .
ببینم نمی خوای بگی اون دو تا آنجلینا جولیا ماییم؟؟؟
عجب شباهتی! نمی دونستم اینقدر خشگلم! . . . خب می بینم که . . . باز اومدیم نتو گل بارون کنیم! البته از نوع بیلامباهه! ولی نوعش مهم نی مهم اینه که چی؟؟!! ما اومدیم! سوت . . . دست . . . جیغ . . . بیا!!
وااااااااااااااااااااااای!
دلم واسه خل بازیامون تنگ شده بود... خب چیکار کنیم تاهل و بچه و درس و زندگی مانع فعالیت منو فازی جون شده بود... ولی ما برمی گردیم... یعنی داریم سعی میکنیم برگردیم!:دی برمیگردیم! با دست پر!به زودی.................
|
About
باهم دوستیم! بیکاریم اینم یه جورایی سرگرمیه! Archivesتیر 1389خرداد 1389 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 AuthorsسپیدکFAZIAS Links
علــــــــ::::::::::::::ـــــــی
اخبار |